خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387 در ساعت 02:59
نویسنده : مسعود افشار موضوع : *دانشگاه صنعتی خواجه نصیر
عنوان : برگی از یک خاطره به یاد ماندنی

چه زود گذشت. یادش به خیر. باز هم خاطره ای خوش رقم خورد. انگار همین دیروز بود که پیشنهاد شد: میای اعتکاف؟ تا حالا که اعتکاف نرفتم. نمیدونم بیام یا نیام. اما یه حس درونی داره میگه برو.برو و 3 روز از دنیا دور باش. وقی جواب دادم که میام گفتند که باید برای اجرای مراسم بیای یعنی مسئولیت اجرا را بر عهده بگیری.از طرفی

خوش حال از اینکه هم ثواب معتکف بودن را می برم و هم ثواب خدمت به معتکفین از طرفی هم نگران  اینکه از عهده این مسئولیت سنگین بر آیم. هنوز 2 ماه یا شایدم بیشتر مانده بود تا مراسم شروع شود. نزدیک امتحانات پایان ترم بود. به دلایلی روشن، درس هم نخوانده بودم.اما فقط و فقط عشق به 3 روز اعتکاف مرا سرپا نگه داشته بود. به همراه دوستان عزیزم شروع به فعالیت کردیم و یا علی گفتیم و کار آغاز شد. همراه با خواندن درس، به انجام کار های مربوط به اعتکاف مشغول بودیم. توی امتحانا فشار زیادی روی ما بود.اما باز هم با یاری خداوند وکمک دوستان ادامه دادیم و با مشکلات زیادی جنگیدیم. تا اینکه برنامه شروع شد. روز موعود فرا رسید خیل جمعین به طرف مسجد روانه شد. ماهم با تمام توان داشتیم کار میکردیم شور و شوق بسیار زیادی بین بچه ها بود. یک سریاز خانم ها آمده بودند و التماس می کردند که دو نفر از دخترانشون رو ثبت نام کنیم اما قسمت خواهران بسیار کوچک و جایشان تنگ بود. نمی توانستیم این کارو انجام بدیم. با تمام این حرف ها برنامه شروع شد.قرآن خوانده شد و بعد از آن آقای نور الهدی کمی صحبت کردند. بعد از آن برنامه دعای  توسل توسط دوست خوبم آقا مهدی تقدسی شروع شد. وسط دعا من هم مقداری از آن را خواندم.هنوز هم معتکفین در حال وارد شدن به مسجد بودند. شام را خوردیم و باز هم مشغول کارها شدیم. تا اینکه نزدیک صبح شد و با هماهنگی های لازم سحری آماده شد. وقتی که قرار شد سفره بیاندازیم همه بچه های کانون و بقیه دوستان بلند شدند و با اتحادی مثال زدنی سفره انداخته شد و جمع شد. باز هم مثل همیشه من بیچاره به عنوان آچار فرانسه رفتم پشت بلندگو و شروع کردم به مناجات امیرالمومنین خواندن.خواندم و کسی هم کمک نکرد و مجبور شدم تا آخر بخونم. اذان گفته شد و نماز صبح هم خونده شد. از اینجا بود که احساس زیبای مهمان خدا بودن رو حس کردیم. چه لذتی چه صفایی. همه خوابیدن و ما هم بعد از همه خوابیدیم. صبح حدود ساعت 9:30 بود که از خواب بیدار شدم حدود ساعت 11 قراربود که آقای صدر نژاد بیان برای سخنرانی. ایشون از مسئولین دانشگاه هستن. با آهنگی ملایم همه را بیدار کردیم. وای خدای من چه حالی میداد همون از خواب بلند شدنا و سخنرانی ها.بعد از سخنرانی هم که نماز جماعت و باز هم صدای این مسعود افشار(اه. این هم که همش صداش توی بلند گو هستش. انگار عقده میکروفن داره) خلاصه بعد از نماز هم دوباره استراحت. چه صفایی. البته ما دیگه نمی خوابیدیم بیشتر دنبال کار ها بودبم یا اینکه مینشستیم و با هم گپ میزدیم. حرف میزدیم. می گفتیم میخندیدم. چه محبتی بین بچه ها بود. خیلی عالی بود. دلا همه به هم نزدیک ... نزدیک عصر از آقای کریم منصوری دعوت کرده بودیم. حتما میدونید که قاری برجسته ایران هستند حتی در جهان. خلاصه ایشون تشریف آوردن و یکی از دوستان ما در حال خواندن قرآن بود. آقای منصوری اولش که وارد شدند گفتن که نوار گذاشتید داره میخونه؟ اما بعدش که دیدند از خود بچه ها هستش کلی حال کرد.باهاش دست داد و تشویقش کرد. خداییش هم قشنگ میخوند. خودش شروع کرد به تلاوت قرآن وای خدا. چه قدر زیبا خوند چه قدر با احساس خوند خیلی عالی بود. بعدش سریع رفت.وقت گذشت تا اینکه نزدیک اذان مغرب شد. یواش یواش همه اماده نماز شدند. وقتی نماز خوانده شد سریع و با سرعت عمل بالا سفره انداخته شد و افطاری پخش شد. باز هم یک لحظه زیبای دیگر. صفای بسیار زیبا بین تمام معتکفین. با هم طوری برخورد میکردند که انگار چندین وقت است که همدیگه رو میشناسن. بعد از افطار و حدود ساعت 11 دعای مجیر شروع شد. باز هم صدای مسعود افشار. (کی از دست صدای این راحت میشیم) تا به حال دعای مجیر نخونده بودم اما وقتی اولشو دیدم، دلمو برد.خیلی حال کردم. شبیه به دعای جوشن کبیر اسامی خداوند بود. یکی از زیبایی های این اعتکاف همین دعای مجیر بود. حال اساسی بهم داد.واقعا زیبا بود.بعد از آن همه خوابیدند تا سحر اما٬ ما باز هم بیدار بودیم. مهدی دزفولی هم همش در حال تهیه مسابقه و محتوا و مداحی و از این چیزا بود. دستش درد نکنه خیلی زحمت کشید. دست الیار هم درد نکنه اونم خیلی زحمت کشید بنده خدا خیلی اذیت شد. همه کار کردن همه همه نیما، مهرداد، وحید حمید، حسین، محمد، محمد مهدی، امید و ...همه  با هم با یک دلی و با صفا و صمیمیتی عجیب کار کردند. حتی بسیاری از معتکفین می گفتن که ما در حیرتیم از این همه هماهنگی که بین شما هست واقعا خیلی عجیبه.

خلاصه وقت سحر شد و مناجات و سحری و نماز و دعای عهد و خواب. ساعت 11 بود که آقای فقیهی اومدن برای سخنرانی. عجب سخنرانی ای کرد خیلی عالی بود واقعا زیبا یود.جذاب و شنیدنی.بعد هم که نماز و سخنرانی اقای تاج لنگرودی. تا اینکه عصر آقای خوش چهره نماینده سابق مردم تهران تشریف آوردن و شروع به سخنرانی کردن. ایشون دقیقا 2 ساعت حرف زدن و بعد از اون هم به صورت دسته جمعی با معتکفین صحبت میکردن. در این بین یعنی بعد از سخنرانی و اذان زیلرت عاشورای بسیلر زیبایی خوانده شد. آخه روز زیارتی امام عسین (ع) بود بعد از اون هم که افطار. ساعت 10:30 بود که مداحمون اومد برای دعای کمیل. ساعت 11:45 شروع کرد. وای که چه قدر زیبا خوند خیلی عالی خوند واقعا دستش درد نکنه آدمو می برد تو حس طوری میخوند که انگار خدا جلوت نشسته داری باهاش درد دل میکنی و گریه میکنی. خیلی حال داد. بعد دعای کمیل مراسم عزاداری حضرت زینب (س)برقرار شد و پسر آقای یونس حبیبی مداحی کردن. مراسم بسیار زیبایی بود. برپایی این هیئت با آقا الیار و حسن آقای عزیز بود. دستشون درد نکنه.

روز جمعه هم به همان منوال گذشت تا اینکه به اعمال ام داوود رسیدیم. از ساعت 3:30 شروع به خوندن قرآن کردیم و با سرعتی بالا تا ساعت 7:20 تمام آن آعمال را انجام دادیم. خیلی زیاد بود اما شیرین و لذت بخش.

اما از این جای برنامه بگم که خیلی سخت بود. دعای ام داوود و وداع با اعتکاف.خیلی سخت بود. آقای فرهنگیان شروع به خودن دعا خوندن. خیلی زیبا خوندند و بسیار سوزناک. سه روز در کنار دوستان عزیز و هم دل و با صفا سه روز عشق بازی با خدا سه روز اتحاد و یکپارچگی بین بچه ها و سه روز دل کندن و بی توجهی به دنیا تمام شد. حالا بایدخداحافظی کنیم و برویم.دعای ام داود خونده شد و بسیار هم زیبا این کار صورت گرفت. کسی نبود که زار زار گریه نکنه و اشک نریزه میشد حضور خدا رو توی اون جمع حس کرد همه سجده کرده بودند  گریه میکردند و دعا. همه خود را خالص کردند و خود را حلا دادند و با اذان مغرب اعتکاف را پایان دادن. و حالا همه خوش حال از اینکه از یک مهمانی لذت بخش برگشته اند.همه با هم روبوسی میکنند. دل ها همه به هم نزدیک، همه با هم مانند برادر مصافحه میکردن و از هم حلالیت می طلبیدن برای هم دعا میکردن که سال بعد هم با هم معتکف شوند و این مسئولین اعتکاف بودند که با پایان مراسم خیالشون راحت شد که مراسم با این بزرگی٬ سختی، به خوبی تمام شد و احساس سبکی داشتند انگار که بار بزرگی را از دوششان برداشته بودند.با تلاش دوستان عزیز و خوبم و باز هم با اتحاد تمام وسایل جمع آوری شد . اما همه یک چیزی در مسجد جا گذاشتند. و آن هم چیزی نبود جز دلشون. همه دل خود را آنجا و در کنار آن همه خاطره زیبا جا گذاشتند و رفتند.

        

Print                                                                                     ^       17 نظر